اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
این روزها روابط عمومی حال نزاری دارد. در روزگاری که واژهی «روابط» با معنای ضوابط کُشی عجین شده و آن را نکوهیده میدارند و در دوره و زمانه ای که «عموم» برای بسیاری شهروندان و مدیران مقدمه، بستر و ابزاری صرف برای ارتزاق و کسب منافع شخصی است، شاید بتوان وجود دفتر، واحد یا ادارهای به نام «روابط عمومی» را در سازمان اداری یا خصوصی جامعه یک معجزه یا در خوشبینانهترین حالت، یک شوخی بزرگ نامید. دنیا به تخصصگرایی مایل شده و یکی از پیچیدهترین و دشوارترین تخصصها به دلیل دشواریهای راه، کج اندیشیهای کارفرمایان و کمکاریهای برخی متولیان این حرفه، امروز به نوعی خمودی و سرگشتگی دچار شده، تا جایی که حتی در نزد کارفرمایان به بازتعریفی نیاز پیدا کرده است ....

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
هرچند تمام زندگی بشر در ارتباطات خواسته یا ناخواسته با همنوع، محیط زندگی و اشیاء پیدا و پنهان خلاصه میشود و هرچند تمام تفکرات و احساسات بشری در حول و حوش این ارتباطات صورت میگیرند و کیفیت و کمیتشان وابسته به آن است، اما آنچه آزادی بشر را تضمین میکند، تعادل در دریافت، پرداخت و ارایهی دادهها در فرآیند ارتباطات است، وقتی با این حقیقت روبرو میشوم، به هنرمندان و نویسندهها رشک میبرم که در ارایهی آنچه وجودشان را انباشته و سپس صیقل خورده و پرداخته شده، آزادترند.

به قول سامرست موآم: « هرگاه چیزی ذهن نویسنده را به خود مشغول میکند، فکری عذاب دهنده، غم از دست دادن دوست، عشقی سرکش، غروری جریحهدار شده، خشم از خیانت کسی که به او مهربانی کرده و خلاصه هر احساس یا فکر بغرنـجی که دارد، تنها کافی است که سفید و سیاه روی کاغذ بیاورد و از آن به عنوان درونمایهی یک داستان یا جذاب کردن یک مقاله، استفاده کند و به دست فراموشی بسپاردش. او تنها انسان آزاد دنیاست».
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
پنج مرکز آموزشی در فرانسه، از شروع سال تحصیلی جاری تجربهی استفاده از دفترچه ارتباطات دیجیتال را آغاز کردهاند. تمرکز این خدمات از راه دور برای آگاهسازی مستقیم والدین دانشآموزان در مورد غیبتها و تنبیهات آنهاست. این یک وب سایت با عنوان «زندگی در مدرسه» است که به والدین اجازه میدهد همراه با کادر آموزشی، غیبتها، تاخیرها و تنبیهات فرزندان دانشآموز خود را از سال ششم به بعد مستقیماً تحت نظر داشته باشند.
خدمات از راه دور «زندگی در مدرسه» در پنج نکته:
همهی تاخیرها، همهی تنبیهات (جریمهها، اخراجها و غیره)، همهی غیبتها (حتی به صورت نیمه وقت یا در شبکهی اینترانت مدرسه) و همهی مجازاتهای اعمال شده (اخطارها، توبیخها، محرومیت موقت از کلاس، محرومیت دایمی و نهایی از مرکز آموزشی یا از خدمات مرکز، اقدامهای پیشگیرانه و همراه و ...) بر روی صفحه شخصی برخط دانشآموز ثبت میشوند.
این خدمات مشمول همه مراکز و مؤسسات آموزشی دوره راهنمایی و دبیرستان، خصوصی یا دولتی طرف قرارداد میشود. استفاده از این امکان دیجیتال توسط موسسات، در هرحال اختیاری است.
اطلاعات و دادهها برای دانشآموزان، والدین آنها، مدرسان، مشاور تحصیلی، ناظم و مدیر قابل مشاهده است.
اطلاعات و دادهها برای طول دوره تحصیلی نگه داشته میشوند و برای سال بعد تحصیلی، به طور خودکار حذف (پاک) خواهند شد. اگر دانشآموز محل تحصیلش را عوض کرد، اطلاعات حذف میشوند و در سیستم از راه دور محل تحصیل جدید دیده نخواهند شد.
استفاده خانوادهها از آن اختیاری است. برای مشاهده اطلاعات، باید یک حساب برخط باز کرد و از طریق یک شناسه و کد که توسط محل تحصیل در اختیار کاربر قرار میگیرد، به آنها دسترسی یافت.

هرچند این یک گام ارزنده در خدمت مدرنیزاسیون آموزش و پرورش است و باعث صرفه جویی در وقت (برای ملاقات والدین) و کاغذ میشود، اما «کمیسیون ملی امور رایانهای و آزادی» ضمن توافق در اجرای طرح، ملاحظاتی نیز دارد. این کمیته امکان سوءاستفادههای احتمالی مرتبط با دیجیتالی شدن اطلاعات دانشآموزان را یادآور میشود: «کمیسیون خاطرنشان میکند که خرابی و نقص سیستم برخط غیبتها، تاخیرها، تنبیهات و مجازاتهای دانشآموزان، تأثیر نامطلوبی بر زندگی شخصی آنها میگذارد. بنابراین لازم است تمام مراکز تحصیل، سطح مطلوبی از امنیت سرویس را تضمین کنند...». این کمیسیون همچنین از مراکز تحصیلی میخواهد که کانالهای ارتباطی کلاسیک (سنتی) را با خانوادهها حفظ کنند و خواستار ماهیت اختیاری خدمات برخط میشود.
کمیسیون ملی امور رایانهای و آزادی: La Commission nationale de l'informatique et des libertés (CNIL)
منبع: وب سایت فیگارو
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
از در خانه بیرون میآیم، نگاهی به دور و بر میاندازم. باران میبارد. چترم را باز میکنم و کمی میایستم تا در طراوت و تازگی صبح شریک شوم. نگاهم به نقطهای ثابت میشود، کمی آن طرف تر، در فرورفتگی دیوار خانه همسایه، هرچند در و دیوار و خانهاش عوض شده، به جایی که با بچه های محل تیله بازی میکردیم، مجید، علیرضا، محمدرضا، قلی، .... حالا همه رفتهاند. اگر یک روز یکی از آنها را ببینم، حتماً سفت بغلش میکنم. آه میکشم و بخار غلیظی جلوی دهانم به آسمان میرود. یک ون سبز از ته کوچه پیدامیشود، از همانجایی که دوچرخههایمان را با سرعت میراندیم تا به سرعتگیر جلوی خانهی ما برسیم. سرعتگیر خط پایانمان بود. ون روبروی خانه بغلی میایستد، چند بار بوق میزند و پسرکی با لباس و کیف مدرسه میدود به داخل ون و پشت شیشههای بخارگرفته اش محو میشود. بیست متر آنطرفتر هم تعدادی بچه مدرسهای در حال سوار شدن به مینیبوس هستند. همان طرف کوچه بود که تابستانها قرار فوتبال بعد از ظهر را میگذاشتیم و بعدش یک بستنی یخی یا دوغ آبعلی یا کانادای یخ.... چقدر می چسبید.
پرایدی به سرعت وارد کوچه میشود و روبرویم میایستد. زن جوانی با یک دختر کوچک در آن نشسته و موبایل به دست به حالت عصبی به خانه روبرویی نگاهی میاندازد و چند بار بوق میزند. به گمانم بوق خودرویش را عوض کرده، چون صدای بلند و گوشخراشی دارد. دختربچه ای خواب آلود و شلخته در حالی که کاپشنش از یک آستین آویزان است ، بیرون میآید و بعد از گفتن سلامی بیرمق به راننده، خود را روی صندلی اتومبیل میاندازد. پراید از جا کنده و به سرعت دور میشود.

به خودم میگویم:« اینها که همه با ماشین به مدرسه می روند! پس کی میخواهند سرد و گرم روزگار را بچشند؟چه وقت یاد میگیرند از مخاطرات بگذرند و به مقصد برسند؟خب دلیل دارد که این روزها بچهها را در خیابان اینقدر کم میبینیم!» یاد دوران مدرسهام افتادم. نیم ساعت پیاده میرفتیم تا به مقصد برسیم. چند چهارراه و یک بلوار را باید رد میکردیم. از پیادهروهای باریک، با همسایههای همکلاسیمان، با شوخی و خنده میگذشتیم. گاهی مسابقه «لبجوبی» می گذاشتیم؛ هر کس بیشتر روی لبه جوی می رفت برنده بود. بعضی وقتها هم سر راه، از بقالی چیزی میخریدیم و با عشق با هم تقسیم میکردیم و میخوردیم. سر چهارراهها چندتایی دست هم را میگرفتیم و با هم، از یک آدم بزرگ مهمتر میشدیم و خودروها را وادار میکردیم پیش پایمان بایستند. با پیچک ها بازی میکردیم و دستهایمان را به درختها میمالیدیم، آن قدر زیاد که هنوز هم اگر چشمم را ببندم و دست به تنه آنها بزنم، میتوانم بگویم چه درختی است، حتی دیوارها، تیربرق ها، پلها و باریک و فراخ شدن پیادهروها هم برایمان معنا داشت و از روی آنها میفهمیدیم چقدر به خانه یا مدرسه نزدیک شدهایم. جوانی بهار را میبلعیدیم، در پاییز میگذاشتیم باران خیسمان کند و با برگهای زرد و نارنـجی بازی میکردیم. زمستانها هم گاهی تا زانوهایمان در برف بود و وقتی به خانه میرسیدیم، از سرما نمیتوانستیم دست دراز کنیم و زنگ در را بزنیم و از رهگذری میخواستیم این کار را برایمان بکند.
یادم میآید وقتی به خانه میرسیدم، دست و پایم را که به بخاری می چسباندم، آن قدر گزگز میکرد که به رقص میافتادم.... ناهار که می خوردم، به تکالیفم میرسیدم و تند تند آنها را مینوشتم تا ساعت ۵ که به برنامه کودک برسم. آن موقعها ماهواره نبود که هروقت بخواهیم روشن کنیم و کارتون ببینیم. فقط برنامه کودک سیما بود... یادش بخیر. سخت بود، اما خاطراتش شیرین است.
با خودم میاندیشم: «خاطرات این بچههای ماشینی و تبلتی چه میخواهد باشد؟ برای اینها شراکت، مسابقه و رفاقت چقدر میتواند معنا داشته باشد و این معنا چقدر عمیق خواهد بود؟ آیا اینها جامعهای بهتر از ما خواهند ساخت؟ و اصلا تعریفشان از جامعه چه خواهد بود؟». در خانه باز میشود و اتومبیلی از آن بیرون می آید. همسایه است. دخترش کیف مدرسهاش را روی صندلی عقب کنار خودش گذاشته و دارد چرت میزند. آقای همسایه سر و دستی به نشانه سلام دست تکان میدهد و ماشینش دور میشود.
پارسال که به خانه برگشتم، دیدم همسایه ها همه عوض شدهاند. ساخت و ساز و درآمدزاییهای آن سکوی پرتابی شد تا هرکس به محلهای بهتر برود. بافت جمعیتی و فرهنگی محله کاملًا عوض شد و امروز کسانی در اینجا زندگی میکنند که شاید هیچ وقت خوابش را هم نمیدیدند. شهرنشینان، مهاجرانی شدند که پیوسته از این محله به آن محله کوچ میکنند. آنهایی که بالای شهر بودند، به خارج رفتند، پایینی ها به بالا، شرقی ها به غرب ، شهرستانی ها به شهر و روستایی ها به شهرستان، اگر هم آن روستا در لواسان و فشم بود، مستقیم به بالای شهر .... این جامعه مرتب در بازههای زمانی مختلف درحال حرکت و جابجایی و دگرگونیهای اساسی است. کوچ نشینی و زندگی ایلیاتی گویی هیچگاه نمیخواهد از ما دور شود و هنوز در این مرز و بوم در همه ی سطوح در اشکال گوناگون جاری است.
ماندن برایم دشوار بود، دوست داشتم پر بکشم و من هم به محلهی دیگری بروم. اما چند بار قدم زدن در محله، اراده ام را سست کرد. تغییرات هرچند زیاد بودند، اما پیادهروها، جوی های آب، خیابانها و بعضی ساختمانها و حتی معدودی پیچکها سر جایشان بودند. مسیر مدرسه را چند بار رفتم و آمدم. همه خاطرات با جزییاتشان به سرم هجوم آوردند و عشق به آنها دوباره مثل گیاهی در دلم جوانه زد. مدرسهام همان طور مانده. روبروی مدرسه هم در آن طرف خیابان، دفتر ازدواج و طلاقی که ۱۵ سال پیش در آن عقد ازدواج من و همسرم در آن جاری شد، همانـجاست. آپارتمانمان هم همانطور مانده، اما قدیمیتر و فرسودهتر شده است. اینجا نگهداری و مرمت چندان معنایی ندارد و آپارتمان ۱۵ ساله را کلنگی میخوانند. برگشتم و به پنجرهاش نگاهی انداختم. همسرم برایم دست تکان داد، درست مثل ۱۵ سال پیش که هر روز صبح وقت رفتن از همانجا دستها و لبخندش را بدرقه راهم میکرد. تصمیم گرفتم تا جایی که میتوانم، بمانم و تحمل کنم؛ مثل سرمای زمستان دوران مدرسه که با دیدن همکلاسیها یادم می رفت و مثل گزگز گرم شدن بعد از سرما که به گرمای مهربانی خانه میارزید.
نمی دانم آیا کودکان امروز نیز به محله کودکی شان عشق خواهند ورزید و برای ماندن در آن خواهند جنگید؟
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
این عنوان مقالهای است که در شماره ۶۶ ماهنامه مدیریت ارتباطات در آبانماه ۱۳۹۴ به چاپ رسانده ام و در آن قصد داشتهام بر ضرورت و اهمیت توجه بیشتر به تولیدات رسانه ای در مقوله «پرورش» نسبت به «آموزش» اشاره کنم.
