اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
فرفره با طنز و کمیک استریپ آمد

اولین شماره ماهنامه «فرفره» برای کودکان ۸ تا ۱۲ سال همزمان با آغاز سال ۱۳۹۵، منتشر شد.
نشریه فرفره با مدیرمسؤولی امیر لعلی و سردبیری علیاکبر زینالعابدین، بر پیشخوان کیوسکهای مطبوعاتی قرار گرفت.
«فرفره» ماهنامهای تخصصی است که در حوزه بهبود مهارتهای اجتماعی و اقتصادی، برای کودکان ۸ تا ۱۲ سال تولید میشود و قالب بیشتر محتوای این ماهنامه، کمیک استریپ و مطالب مصور است.
«فرفره مثل فرفره» عنوان سرمقاله این نشریه است که در آن دلایل توجه به کمیکاستریپ در این مجله بیان شده است. در بخشی از سرمقاله با امضای سردبیر فرفره آمده است:
«بیشتر مطالب فرفره، تصویری هستند. یکجور نوشتههایی که کلمههایش کمتر و نقاشیها و عکسهایش بیشتر باشند. من هم میدانم که تو خیلی وقتها فرصت نمیکنی کتاب و مجله و داستان بخوانی، چون کلاس زبان و ورزش و موسیقی میروی. یکعالم تکلیف هم از سر و کولت بالا میرود. بالاخره یک وقتهایی هم میخواهی با پلیاستیشن و تبلت و آیپد بازی کنی. بله میدانم، کمتر پیش میآید مطالب غیر درسی بخوانی، تازه فیلم و کارتون هم باید ببینی. برای همین فرفره یکجوری است که بتوانی راحت و سریع و مثل فرفره بخوانیاش.»
در شماره اول ماهنامه فرفره میخوانیم: مجموعه داستان دنبالهدار «تیم بازنده» در ژانر فانتزی و کارآگاهی، «آدلی نرمال» کمیک استریپ دنبالهدار در ژانر فانتزی- وحشت، گفتوگو با محمدتقی جلیلی، نقاش، فیلمساز و مجسمهساز با عنوان «داستان من و دوچرخهام»، طنز مصور «یک دست و دو دست» با موضوع شیوههای دست دادن افراد در جامعه در صفحه «چجور مجور»، مجموعه داستان مصوّر «قصههای تمام نشدنی موچ» به زبان شعر با موضوع شبادراری کودکان، کمیک استریپ «لئوطپانچه» درباره اختراع عجیب داوینچی به زبان طنز، «آرزو»، «اختراعها و اکتشافهای یهویی» و «رودک عسلخوار».
نویسندگان، شاعران و مترجمان اولین شماره فرفره عبارتند از: مریم هاشمپور، زهرا موسوی، مریم فتاحزاده، علیاکبر زینالعابدین، سمیرا رستگارپور، مینا قنواتی، مهرزاد زمردیان، شکیبا رستمآبادی و فاطمه بدری. در بخش تصویرسازی و عکس نیز مهدیه صفایینیا، امیر خالقی، طاهر شعبانی، مرتضی رخصتپناه و فرهاد سلیمانی با فرفره همکاری داشتهاند.
سمیرا رستگارپور و روشنک فتحی، به ترتیب مدیر داخلی و مدیر هنری این ماهنامه هستند. ویراستاری مجله را نیز محدثه گودرزنیا بر عهده دارد.
کارشناسان ماهنامه فرفره عبارتند از: سیامک گلشیری (داستان)، حدیث لَزرغلامی (شعر)، فرزاد فربد (ترجمه)، زهرا برازندهنژاد (روانشناسی).
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی

امروز دو کارشناس زبده در رادیو اقتصاد درباره شرایط بعد از برجام صحبت میکردند. یکی از سرمایهگذاری خارجی دفاع میکرد، زیرا معتقد بود اشتغالزایی میکند و دیگری مخالفش بود، چون اعتقاد داشت باعث تغییر هویت ما و زمینه نفوذ بیگانه میشود. آنچه این دو عزیز به آن توجه نداشتند، این بود که: «اصلا در این مملکت امکان سرمایهگذاری خارجی در معنای رایج آن ممکن نیست».
حکایت اقتصاد این مملکت داستان پارکینگ آپارتمان ماست. ۱۲ واحد دارد و ۶ پارکینگ. کنج فضای عمومی پارکینگ هم یک فضای خالی مشاء است که میتوان در آن یک اتومبیل پارک کرد. در این آپارتمان تنها بنده ریموتِ در پارکینگ را ندارم. آنهایی که حق پارک دارند که هیچ، آن ۵ واحد دیگر هم با قرض گرفتن یکباره ریموت از یک نفر از روی آن کپی ساخته اند. من بارها درخواست کرده ام آن مشاء را به من بدهند و در ازایش ماهانه پولی بگیرند تا به زخم مخارج ساختمان بزنند. اما هیچ کس قبول نکرده. گاهی یکی از کسانی که حق پارکینگ دارد ، اتومبیل مهمانش را آنـجا میگذارد. گاهی آنهایی که حق پارکینگ ندارند، یواشکی اتومبیلشان را آنـجا پارک میکنند. بعضی وقت ها هم تعداد متقلبین دوتا می شود و آن وقت است که صدای دعوا و داد و بیداد از زیرزمین در ساختمان میپیچد. اما آخرش طرفین دعوا همیشه روی هم را می بوسند (چون از جنس هم هستند) و با پادرمیانی، خلاصه یکی از حق نداشتهاش می گذرد.
وضعیت اقتصاد این مملکت هم همین است و امکان سرمایهگذاری خارجی، مصداق همان فضای مشاء (که سرمایهی همه اهالی است، هرچند به همه تعلق دارد، اما مال هیچ کس به تنهایی نیست). اگر خارجی بخواهد اتومبیل (سرمایه) اش را در آنـجا پارک کند، یا باید مثل نمونه ایرانی متقلب شود یا با همدستی با یکی و بوسیدن روی او چند صباحی آن فضا را در اختیار بگیرد. در این صورت هم که دیگر خارجی نیست، ایرانی شده! و راه تقلب و تبانی و حقه بازی را یاد گرفته! و تازه تضمینی هم برای بقا و دوام او نیست، چون ممکن است یکی از ساکنین گردن کلفت پیدا شود و آنـجا را از دستش دربیاورد.!
باید به این دوستان کارشناس گفت: خیالتان راحت، سرمایهگذاری خارجی آنطور که شما گمان میبرید اتفاق نخواهد افتاد. پس نه به اشتغالزایی آن دلخوش باشید و نه از زمینهسازی آن برای نفوذ بیگانه بهراسید.
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
تحلیل وضعیت اجتماعی ایران با بهره از فیلم ایرانبرگر از منظر نشانهشناسی و اسطورهشناسی
باید اعتراف کنم که از دیدن فیلم ایرانبرگر بسیار لذت بردم و این را مدیون ظرافتهایی میدانم که در فیلمنامه به شایستگی گنجانده شده است. وقایع فیلم درباره انتخابات یک دهکده و رقابت نامزدها برای کسب آرای بیشتر و پیشآمدها و پیامدهای آن است. هرچند هنرنماییهای نمکین بازیگران به ایرانبرگر ظاهر و قالبی طنزآلود بخشیده و لبخند بر لبان تماشاگر میآورد، اما آنچه بر وزن این اثر افزوده، کالبدشکافی عمیق و درخور جامعه ایرانی و درونمایههای مردمشناسانه آن است.

ایرانبرگر به گمان بنده فرآوردهی «جامعهشناسی طبقات اجتماعی ایران» است، شناختی که همه ما با ضعف یا قوت بیشتر از پیرامون خود داریم، اما به کمک این فیلم از درستی آن مطمئن میشویم و به برداشتها و دانستههایمان از این طریق مهر تأیید میزنیم. این فیلم برای بیننده همان نقشی را دارد که کتاب برای وینستون (قهرمان ۱۹۸۴ جورج اورول): « … کتاب افسونش میکرد یا دقیقتر، به او اطمینان میداد. در یک معنا سخن تازهای برای او نداشت، اما بخشی از افسونگری همین بود [...] اگر برای وینستون امکان داشت اندیشههای پراکندهاش را به نظم دربیاورد، همان را میگفت. محصول ذهنی شبیه ذهن خودش بود، منتها قدرتمندتر، بااسلوبتر و با واهمهزدگی کمتر. با خود اندیشید بهترین کتابها آنهایی هستند که دانستههایت را برایت نقل میکنند...». من نیز به دانستههایم رجوع میکنم و میکوشم آن را با کدها و نشانههایی که فیلم در اختیارم میگذارد، تطبیق دهم. مرور شخصیتپردازیها و حوادث داستان از منظر نشانهشناسی و اسطورهشناسی، آن را برایم دوستداشتنیتر میکند و شوق قلمفرسایی را در وجودم مینشاند.
نشانهشناسی اسامی قهرمانها

داستان ایرانبرگر حول سه رقیب انتخاباتی میچرخد. دو نفر اول منابع اقتصادی «مملکت شید» را در دست دارند و نماد جناحهای قدرت هستند و سومی آقامعلم، نماد معرفت و دانش. اسامی فتحالله و امرالله (دو نفر اول) تلفیق دو اسم معنا با نام خداوند است و نمادی از بهرهگیری از المانهای مذهبی برای معنابخشی به خود یا به عبارتی برای مشروع و معتبر نشان دادن خود و افعال خود است. در مقابل این دو اسم و همچنین اسم هیبت الله (پدر فتح الله) که کارکردی مشابه دارد، نام روحانی روستا «نورالله» را داریم که از ترکیب یک اسم ذات و نام خدا تشکیل شده و نماد روشنایی ذاتی مومن است. نام آقای مدیر یا معلم ده نامعلوم است و به جای آن، شغلش نماد ویژگیهای شخصی و کارکردهای اجتماعی اوست. یک نام دیگر نیز در این فیلم قابل توجه است «سردار عبدالکریم خان زاهد» که نشانه دو رویکرد متفاوت جامعه در برخورد با ناملایمات تاریخی است: مبارزه و گوشهنشینی.
نمادشناسی شخصیتها

فتح الله (پیروزی خداوند) با تازیانه و حقوق حداقلی مردم را به بیگاری میکشد و از این راه در کار خودش گشایش به وجود میآورد، چون باور دارد که: «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر»! او نماد بخشی از ساختار سیاسی است که برای پیروزی و فتح دست به هر کاری میزند؛ در ایفای نقش هرمله در تعزیهها همانقدر استاد است که پدرش هیبت الله در نقش شمر و اگر لازم باشد سبیل (مهمترین سمبل مردانگی و وجاهت سنتی) خود را میتراشد و فکل کراواتیِ کتاب به دست میشود و در دفاع از زنان حماسهسرایی میکند (هرچند نه اعتقادی به آن دارد و نه میداند که چه میگوید). او از یک سو میگوید: «ما هرچی داریم از چوبه» و از سوی دیگر شعار «مهر و آشتی» را برای تبلیغات خود انتخاب میکند و فریاد میزند: «به مردم احترام کنید؛ مردم تاج سر ما هستن» یا وقتی هنرمندها را به زور به خدمتش میآورند، میگوید: «نبینم هنرمندا رو بیاحترامی کنید». تفکر و جناحی که او نماینده آن است، از جنبهی رویکردهای اجتماعی بیشترین شباهت را به حزب مخالف دارد و با این وجود، بزرگترین ایرادی که به رقیب خود میگیرد پیری و فرسودگی اوست.

امرالله «فرمان خداوند» کارگر آسیب دیدهاش را در جمع مینوازد، ولی به دلیل کمفایدگی یا تمام شدن تاریخ مصرف کارگر، در خفا دستور به اخراجش میدهد. او به عنوان نماد بخش دیگر بدنه سیاسی، رئیس چماق بدستان است و امر به چماقنوازی جوانان عاشقپیشه میدهد و در مواردی که لازم به چماقنوازی هنرمندان (دشمن خارجی و نوکر بیبیسی) بود، با رقیب خود در چماقکشی ائتلاف میکند. هر دو جنبه رأفت و مجازات (امر الهی) در وجود امرالله دیده می شود و در مورد هنرمندان دستگیر شده به مشاورش میگوید: مهماننوازی کن، اما بپا در نرن ...». امرالله معتقد است: «سر نفهم رو باید به پنبه برید» و برای تبلیغات، شعار «علم و ترقی» را برمیگزیند. بزرگترین مانور او در تخریب جناح مخالف، در چاقی و فربهی اوست.

عمو صمد نماد عوام است. طبقهی فقیر و محروم گرسنهای که اعتقاد دارد «مرد است و تنبانش» و این روزها باید تنبان را حسابی محکم بست. ایمانش به خداوند (همانی که وادارش کرده به خاطر نان حلال به حداقلها راضی باشد و تن به بردگی دهد) بسته به درجه گرسنگی و سیری کمرنگ و پررنگ میشود. او حاضر است به خاطر لقمهای نان، رأیش را بفروشد و حتی هویت (شناسنامهاش) را نیز به صاحبان ثروت و قدرت واگذارد. «مردم» در حالت عادی از نظر صاحبان قدرت فقط یک فتح اللهی یا امراللهی است، ولی وقتی بحث انتخابات به میان آید با عنوان «رای دهنده» در لایهای بالاتر قرار میگیرد و الطاف (چلوخورش) هر دو جبهه به سر سفرهاش می رود. او پیتزای فتح الله به دست، سر سفره امرالله مینشیند و میگوید: «تا باشد، انتخابات باشد». نهایت پیشرفت این قشر و تنها راه برون رفت از فقر و بدبختی مردم خدمت به یکی از دو طرف (امرالله یا فتح الله) به صورتهای خبرچین، چماقدار، جارچی، هوچی، کفزن یا هوراکش است که مشمول نقش نزدیکان دو جناح قدرت میشود.

آقا معلم نماد «دانش و تربیت» است. او در سیستم آموزش با چالشهایی مثل تکنولوژی (موبایل شاگرد مدرسهای ها) و مدگرایی آموزشی - رسانهای مواجه است (معلم: جوهر و انرژی هر چیزی در چیه؟ دانشآموزان: انرژی هستهای). به هنر به شکل سنتی در گوشهی خانه و در مقام تأیید و توضیح معرفت (سهتار نوازی و آوازخوانی) میپردازد و قصد دارد نمایندهی مردمی شود که به گفتهی او «حرف و عملشان با هم فرق دارد»، اما عشق به آینده همین مردم (گندم و نان و آب) را دلیل نامزدی خود معرفی میکند. او بر مبنای همین هدف و نه خودشیرینی با آقا نورالله (روحانی) حشر و نشر دارد و صحنهی میوه پوستکنی او با او، عالیترین نماد برای معرفی «وحدت حوزه و دانشگاه» است. او که به دلیل بیپولی خود هیچ طرفداری در ده ندارد و معتقد است باید مردم یاد بگیرند، در نهایت به خاطر فرار اهالی از اختلافات به وجود آمده انتخاب میشود، نه به خاطر آموزش و رشد بینش اجتماعی اهالی.

هنرمندان جامعه (فیلمبردارهایی که قبلاً هم در مملکت شید کار کرده اند) با وجود این که گمان میبرند میتوانند با هنر و طنازی و جاذبهی سینِما این جامعهی به گمان خود عقبمانده را اغوا کنند و بر این تابلوی اجتماعی نقش و طرحی از خود بزنند (داستانی ساختگی از سنگ چیگوات بسازند)، اما بالاخره در دام مراقبتهای مشاوران برخوردار از تکنولوژی روز (موبایل، اینترنت برخط و شبکههای اجتماعی و …) و همزمان چماق و ترفندهای سیاستمداران میافتند و انگ مطربی، جاسوسی و اجنبی بودن میخورند و در نتیجه، ناچار به همراهی با آنها میشوند. آنها اگر در نهایت زرنگ باشند و شانس بیاورند، در همهمهی رقابتها دو طرف از یک لحظه غفلتشان استفاده میکنند و با کمک فهمیدهها و درسخواندهها (آقا معلم) فرار را از این خاک برقرار ترجیح دهند. آنها احتمالاً در خارج همین وقایع را نشان میدهند و جایزه میگیرند، اما با این اتهام در داخل روبرو میشوند که سیاهنمایی و در انعکاس واقعیات اغراق کردهاند. فیلمبردار: «حالا همین رو اگر نشون خودشون بدی، باورشون نمیشه».

مشاوران انتخاباتی امرالله و فتح الله نماینده قشر باسواد از خارج آمدهای هستند که برای ثروت اندوزی، علمی نامانوس و ناهمگون با عرف و قوانین اجتماعی را در بدنه سیاسی و اقتصادی تزریق میکنند و مفاهیم و تعاریف جدیدی میآفرینند و رواج میدهند که اثر نامطبوع آن در جامعه باقی خواهد ماند: «باید برند شید مختص شما باشه»، «ما باید هرچه سریعتر یک کمپین تشکیل بدیم»، «در سیاست باید چراغ خاموش حرکت کرد»، «ما باید در جامعه باز نیمه پنهان جامعه را به پای صندوقها بیاوریم»... . این مشاوران با وجود این که با متدهای فرنگی خود باعث رقابتهای ناسالم و نامتوازن در جامعه سنتی میشوند، اما دکانشان سکه میشود و دست به دست هم با پولهای به دست آمده از همین جامعه به سواحل آنتالیا میروند تا خوش بگذرانند.

زن در شید شخصیتی منفعل، در سایهی مرد (زنان ده)، حسود نسبت به رقیب یا دخترخوانده خود (زن امرالله یا فتح الله)، اغواگر (خانم مشاور)، سرخورده (زنان متأثر از شعارهای فمینیستی)، کم شعور (که معتقد است مردان باید کار خانه را انجام دهند، ولی توجه ندارد که مرد تمام روز در بیرون حمالی میکند) و در بهترین حالت معشوق منتظر و نگران (دختر امرالله) یا سنگ صبور (دایه های آقازادهها)اهستند. زنان به محض این که حق رأی و انتخاب یا تشکیل جلسه می یابند، حتی بدتر از مردان رفتار میکنند. دایه سهراب در وقت جلسه شبانه خطاب به پسرک: «هر مردی رد شد با سنگ بزنش». با وجود این در انتهای این فیلم میبینیم که زن با قبول نقش اصلی خود در ایجاد، ثبات و تحکیم خانواده، مهمترین و کلیدیترین نقش را در پایان خوش داستان ایفا میکند.

سهراب و ماه گل نماد جوانان ایرانی هستند که مهمترین ویژگیشان عشق شخصی (نه اجتماعی) ناشی از جوانی (نه معنوی) است. اما عشق پاکی که منجر به وصال نشود، دچار وسوسه و ناپاکی میگردد. سهراب که با شنیدن بوی عِطر دخترک خارجی (خارج از ده) هوش از سرش میپرد، خیلی زود (به محض دور شدن از این عطر) دوباره به سنتهای عاشقانهاش بازمیگردد و در راه معشوق سر زیر چماق پدرزن میبرد. ماهگل زندانی و محکوم به آینده و تقدیری پیش نوشته توسط پدرش که گاهی شیرین میزند (چون تجربهی اجتماعی ندارد)، طرفدار حقوق زنان است ولی مشروعیت این حق را فقط برای انتخابات و در حد شعار میداند و حاضر است خودش این شعار (به ظاهر آرمان) را کنار بگذارد و برای سهراب جان دهد. او نالان از وضع جامعه سهراب را به سر قرار در قبرستان دعوت میکند و میگوید: «مگه جای دیگهای هم برای عشاق گذاشتن؟». آفتاب عشق در وجود این دو آنقدر پررنگ است که همهی شعرها و شعارها، سختیها و بدبختیها و سیاستبازیهای بزرگسالان را در وجود آنها کممایه و بیمقدار ساخته است. آنها آمادگی دارند که در مسیر درست قرار گیرند و نقش مؤثری در جامعه در حوزه اخلاق و سازندگی بر عهده بگیرند: سهراب برای نماز جماعت میرود و وضو میگیرد، اما گوشه و کنایههای دیگران به خاطر اشتباه کوچک او (در مورد خانم مشاور) باعث میشود تکیه را ترک کند. از طرف دیگر هم به خاطر بلاتکلیفی در عشقش دست و کارش به کار و تدریس در مدرسه نمیرود.
اسطوره شناسی
اسطوره ها همان نمادهایی هستند که روایتدار شدهاند و هرچه روایتدار بشوند، خصوصیات آنها بیشتر میشود و هراندازه خصوصیاتشان بیشتر بشود محدودتر، جزئی تر و دقیقتر میشوند … اسطوره ها نمادهاییاند که الگو هم هستند (بهمن نامور مطلق، ۱۳۹۴). این مقدمه را بهانههای برای معرفی دو شخصیت دیگر میکنیم که به دلیل قدمت و روایتهایی از قرنها پیش تاکنون، نقش نمادین آنها به اسطوره نزدیکتر است:

سردار علی اکبر خان زاهد « اسطوره تاریخ و ملیت شید (ایران)» است. در پس او روایتهایی از رشادت و زهد (اول رشید بوده و بعد زاهد شده) و همهی اقشار به او ارادت و دلبستگی دارند و با او احساس پیوند میکنند.

آقا نورالله «اسطوره زهد و مذهب شید (ایران)» است. نورالله (مذهب) نیز در تاریخ طولانی خود روایات فراوانی از زهد و ایمان دارد و همه به احترام میگذارند.
این دو ویژگیهای مشترکی دارند:
۱- هر دو به دلیل توجه شهروندان به اخبار و مشغولیتهای روزمره که در بسیاری موارد باعث کجروی و سطحینگری شده است، جایگاهی مقدس و سوا از جامعه یافتهاند. نورالله را در تکیه باید دید یا در منزلش با آدابی خاص ملاقات کرد (فتح الله به هنگام ترک اتاق، عقب عقب می رود). سردار نیز گوشهنشینی و زهد اختیار کرده و باید او را بر شانه روی مجمری مسی گذاشت و به شید حمل کرد.
۲- هر دو رژیمهایی متفاوت از رژیم افراطی اهالی امروز دارند. سردار از سه بادامی که فتح الله و امرالله به او می دهند، یکی را دور میاندازد و میگوید زیادی است. نورالله هم ایرانبرگر (همبرگر محلی) نمیخورد.
۳- هر دو پیر و سالخورده اند. این سالخوردگی به دلیل قدمت آنهاست و حاوی روایتهای بسیار که به احترام آنها میافزاید.
۴- هر دو جایگاهی مقدس دارند و در نتیجه، هرگاه شهروند امروز درمانده میشود، برای درمان به سراغ آنها میرود.
به دلیل همین جایگاه و قدرت اسطورهای این دو شخص، جناحهای قدرت میکوشند برای موفقیت نقش نمادین خود را به نقشی اسطورهای تغییر دهند. ماهگل خطاب به عکاس پدرش میگوید: «هرکار میکنی، اسطوره ای باشه».با این وجود تمام نمادها در این داستان در رسیدن به مرتبه اسطورهای ناموفقاند، زیرا یا سابقه و قدمتی ندارند، یا بیثباتند یا فاقد روایت.
اما سؤال مهم این است که: «آیا مراجعه به این دو اسطوره توانست جامعه را یکپارچه کند؟». سردار که از تملق بیزار است و آن را دلیل توسری خوردن از اجنبی میداند، به نکته درخوری اشاره میکند: «اگر بنا به رأی مردم است، چرا از من میپرسید؟» و به این طریق از جانبداری نامزدها سربازمیزند. او که آخرین خاطره و روایت شیرینش از همبستگی اجتماعی به چند دهه قبل در زمان مصدق میرسد، پس از اصرار طرفین به ارایه راه حل،به اصل فلسفه « انتخابات در جامعه» اشاره می کند: «اگر رأی مردم جنگ و دعوا نشه، هرکس شاه میشه بشه. اگر رأی مردم جنگ و دعوا بشه، هیچکس شاه نشه». اما بالاخره یکی باید شاه (نماینده) میشد و در هر حال بازهم دعوا شد. پس رجوع به این اسطوره کارساز نبود، چون «شید» به جای توجه به معنای اسطورهای سردار (اتحاد تاریخی)، به ظاهر نمادین او (پیر معتمد) توجه میکند
آشپز: «ما اینجا یه آقا بیشتر نداریم. اونم آقا نوراللهه». از آن طرف، کارکرد اسطورهای آقانورالله نیز که در ده حضور دارد نیز به کارکردی نمادین (آقا) محدود شده و وقتی به خیابان میآید، همه دست از دعوا برمیدارند. اما به محض این که رویش را برمیگرداند، دعوا از نو شروع میشود.

آیینهای اسطورهای، تنها راه چاره
سکانس آخر فیلم را میتوان «تبلور برونرفت از چالشهای روز اجتماعی ایران» دانست که به شیوهای هنرمندانه و با ظرافت و دقت تمام به بیننده عرضه میشود: باید به آیینهای اسطورهای روی آورد؛ آیینهایی از دل فرهنگ و تاریخ این مردم، آیینهایی روزآمد، آیینهایی که قربانی (رهام) میگیرند اما کارکرد آنها معجزهآساست، زیرا باعث مشارکت طیفهای مختلف (تحصیلکردهها، زنان، روحانیت، جوانان …) در آن میشوند، روح خود را از جامعه میگیرند و به جامعه روح میبخشند، ریشه در نیازهای جامعه دارند و به نیازها پاسخ میدهند، روایت و تاریخ دارند و تاریخسازند. اهل دل و عقل، همه را بر سر ذوق میآورند و اشک به چشمان و لبخند بر لبان همه جاری میسازند و آنها را به پایکوبی و دستافشانی با هم به جای چماقکشی روی هم میکشانند. نمونهای از آن، ازدواج از جهانیترین، مقدس ترین و کهنترین آیینهای اسطورهای است که مقدمهی مهمی برای شروع حرکت و مشارکتهای جوانان است، آیینی از یک اتحاد، اتحاد دو روح از دو جنس مخالف! چه خوب است آیینهایمان را پاس داریم که اتحاد ما بیآنها ناممکن است.
دانه های باران به شیشهها ترانه دارد
بسته هر دری خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد
دانه های باران به شیشهها ترانه دارد
دل هوای او دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد
آن پرستو کز دیار ما بار غم به دل
رفت و کس ندانم کزو نشانه دارد
دانه های باران به شیشهها ترانه دارد
غم گرفته باغ جان من
بنگر ای بهار دیررس شاخه ها جوانه دارد
آتش است و شعله ها و دود
طرح او سپرده در نظر
با خیال او نگاه من خلوتی شبانه دارد
شب عبوس می نماید و دل بهانه دارد
پشت شیشه ها باد رهگذر ترانه دارد
دانه های باران به شیشهها ترانه دارد
سخن آخر

حکایت ایران امروز، حکایت ایرانبرگر است. مخلوطی است از سنت و مدرنیته و از هر دو میراث دارد، اما هیچ کدام نیست و با عملکردها و راهکارهای هیچیک به تنهایی سازگاری ندارد. حال که چنین است، چرا چیزهای خوب هرکدام را نگیریم و محصولی بهتر درنیاوریم؟ کافی است آشپز خوبی باشیم، مواد را خوب بشناسیم و با آگاهی، دستور طبخی متناسب با مواد و ذائقه خود ابداع کنیم : «همبرگر گوشت گاوه، اما ایرانبرگر گوشت شیشکه. ما با گاو قاطی میکنیم، پیاز میزنیم تنگش. هم طعمش فرق میکنه، هم مزهش». هرچند «آقا» آن را نمیخورد، اما اگر همهی اهالی دوستش داشته باشند و گوشت گوسفند و گاو و پیازش از این آب و خاک بیاید و تازه و سالم و پاک باشد، مناسب ذائقه اهالی باشد و به آنها قوت و توان و نیرو دهد و قیمتش هم ارزان باشد و مردم را از خوردن قیمه و جوجه فتح الله ها و امرالله ها بینیاز سازد، قطعاً آقا هم آن را حرام نمیکند. یکی از ایرانبرگرها همین فیلم است که مرا واداشت یک روز کامل وقت بگذارم و برای آن یادداشتی تهیه کنم.
سپاس فراوان از دستاندرکاران و هنرمندان این اثر گرانقدر
دست مریزاد
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
خواندن این کتاب را در روز ۲۱ آذرماه ۱۳۹۳ به پایان بردم. در دل بر قهرمان کتاب (دکتر یحیی کمالیپور) و قلمپرداز آن (دکتر نگین حسینی) درود فرستادم و با شوق فراوان یادداشتی بر آن نوشتم تا ادای دینی باشد به این گوهر ارزشمند جامعه ارتباطات.
«مسافر دهکده جهانی» بیگمان شایستهترین عنوانی است که میشد برای این کتاب برگزید؛ شرحی از سفر در دنیای بیکران دانش، آموختن و آموزاندن، از مکتبخانههای حاشیهی کویرهای میانهی شرقی ایران تا دانشگاههای میانهی غربی ایالات متحده آمریکا و تعلیم، راهنمایی و همراهی با سایر رهپویان و مسافران. کمالیپور را به چند جهت میتوان مسافر دهکدهی جهانی نامید. نخست آن که هرچند سفر به دیگر سوی دنیا را پیشهی خود ساخت ولی دل را همیشه با یاد و خاطرهی روستای زادگاهش قوی و آن را همانطور که خود میگوید، همیشه در ذهن و فکر زنده نگه داشته است. پس به واقع یاد دهکدهاش و نام و عنوانش (را به یمن نام خود: راوری) در سوی دیگر جهان نشانده و جهانی کرده است. او مسافر دهکده جهانی راور است. دیگر این که دکتر کمالی پور اذعان میدارد که یکی از بزرگترین اهدافش تعاملات بین فرهنگی است و البته در این راه گامهای جدی و موثری برداشته و این قطعاً امکانپذیر نیست جز این که در درون خود جهان را بسان دهکدهای ببیند و باور داشته باشد که همه ساکنانش به هم مربوط و متصلند و رشد و سعادت هریک در گرو خوشبختی دیگری است و البته خود را نیز سفیر، مسافر و پیامآور همین دهکده بشمارد. به گمان بنده اگر این معانی را بتوان دلیل نامگذاری کتاب نامید، در مرتبهی کم اهمیتتر، به تشبیه دنیا به دهکدهی جهانی (بر اساس نظریات مارشال مکلوهان) و کمالیپور (استاد علوم ارتباطات) به مسافر آن خواهیم رسید، زیرا سفر در یک «دهکده» اهمیت مخاطرات و زحمات یک مسافر را آنگونه که مناسب و درخور است، نشان نمیدهد؛ حتی اگر پسوند «جهانی» را با خود به یدک بکشد.
این کتاب نفیس، بخشی از تاریخ روستاهای خیرآباد و راور، شهر کرمان، تهران، ایران و ایالات متحده امریکاست. خواننده با مطالعهی آن کم و بیش درخواهد یافت در روستاهای دورافتاده این مملکت چه میگذشته، وضعیت رفاه و تکنولوژی چطور بوده، روابط اجتماعی از چه کیفیتی برخوردار بوده، وضع و سطح آموزش و پرورش چگونه بوده، طبیعت در رشد شخصیت و کارکردهای اهالی آنها چه نقشی داشته، روابط احساسی مردم چطور تنظیم میشده، کشاورزی از چه اسباب و وسایلی سود میبرده و وضع آب و برق و رفاه مردم چگونه بوده و خلاصه اینکه اوضاع و احوال ما چه بوده و چه شده. به لطف این زندگینامه درمییابیم که در سوی دیگر دنیا روابط بین استاد و دانشجو، استادان همکار و حتی همشهریان، وامدار چه ویژگیهای فرهنگی بوده و هست و از چه مسایل اجتماعی تأثیر میپذیرد. در زندگینامه یحیی کمالیپور - به دلیل مهارتهای این استاد ارتباطات در تصویرسازی ِبرهمکنشهای فردی و اجتماعی - درهم تنیدگی و پیوند عمیق بین حوادث تاریخی ایران و تاریخ زندگی ایرانی دور از ایران را با قوت تمام حس میکنیم. حوادثی مثل پیروزی انقلاب اسلامی، گروگانگیری اعضای سفارت آمریکا در تهران، عملیات طبس، جنگ ایران و عراق، انتشار کتاب بتی محمودی، حمله رزمناو آمریکایی به هواپیمای مسافربری ایران، پایان جنگ و اعمال تحریمهای اقتصادی علیه ایران را با جزییات میخوانیم و از تأثیرات هریک از این وقایع بر زندگی ایرانیان مقیم خارج از کشور آشنا میشویم و پی میبریم برخلاف برخی تصورات و خوشخیالیها یا کجخیالیهای افراطی نسبت به غرب یا ایرانیان مقیم غرب ، هموطنان ما به خاطر تک تک این وقایع که هزاران کیلومتر آنسوتر رخ داده، چه بهای گزافی پرداختهاند. کتاب مسافر دهکده جهانی به ما میآموزد سیر اتفاقات و حوادث زندگی این عزیزان مانند ریسمانی است که یک سر در ایران دارد و سر دیگر آن باز هم در ایران است و آنها همیشه خود را مسافر و مهاجر میدانند، نه مقیم؛ و این به همدلیها و همزبانیهای ما با آنها خواهد افزود.
زندگینامه یحیی کمالیپور، داستان عاشق شدن، عشق ورزیدن و بهای عشق را پرداختن است. آن را باید داستان عشق نامید: عشق به آموختن و آموزاندن، عشق به همنوع، عشق به هموطن، عشق به موطن و میهن، عشق به خانواده و عشق به عشق …. چه روایتی از این خواندنیتر؟
شرح حال ۳۴۰ صفحهای یحیی کمالیپور را که میخوانی، ۴۰ صفحهاش دانشآموز، دانشجو، استاد و محقق است و مابقی، انسان، روستایی، کرمانی، هموطن، پسر، پدر و همسر. پس دچار کسالت و یکنواختی نخواهیم شد و زوایای وجود او را از ابعاد مختلف خواهیم شناخت و با او دوست، همراه، همفکر، همکار و هم احساس میشویم و این آخری شاید بیش از هرچیز اتفاق بیفتد چون در صفحه به صفحه سرگذشت این فرزند اهل دل و باصفای کویر، احساس موج میزند. حتی بعضی وقتها با خود فکر میکنی: «خوش به حالش، چقدر راحت گریهاش میگیرد!». شادیهای داستان را زودگذر و غم و اندوه را طولانی و جانکاه مییابی، اما پایان کار همیشه شیرین است. آنهایی که با اهالی کویر آشناترند، میدانند که سختکوشی بارزترین شاخصهی آنهاست، انگار بیسختی و سختکوشی چیزی کم دارند. این مردم که خوب میدانند بیرنج گنج میسر نخواهد شد، به دنبال سختی میدوند تا با آن دست به گریبان شوند و از آن رنج میبرند تا در نهایت، به مراد و مقصود برسند. در اثبات این مدعا باید بخشی از شعر مسافر سهراب سپهری را مرور کرد که هم در اول و هم در آخر این زندگینامه آمده:
…
هنوز در سفرم
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی هست
و من، مسافر قایق، هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردی کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
تلخیهای سرنوشت کمالیپور را هم باید اینطور دید و قهرمان داستان را اینگونه شناخت و داستان (زندگی) او را مانند خود او با سماجت و سختکوشی و دقت باید دنبال نمود تا به نتیجهی خوب آن رسید، هرچند بسیاری جنبههای مثبت را نیز در خاطراتش میتوان یافت که زمینهساز بهروزی او بوده اند، مانند خانوادهای صمیمی و همسری مهربان و فرهیخته. حیفم میآید در همین جا مطلب کوتاهی از او را نیاورم که نشان دهنده درهم تنیدگی این جنبههای مثبت و منفی، خیر و شر یا تاریکی و روشنایی در هر چیز است و مصداقی بر اینکه دسترسی یا گرفتاری به هر کدام از این دوجنبه به همت، جسارت و بلندپروازی خود انسان بستگی دارد: «خود را کودکی میبینم که از ابتداییترین امکانات زندگی برخوردار بود و حتی وسیلهای به نام اسباببازی به مفهوم امروزیاش را نمیشناخت …..من همیشه خود را با آنچه که در دسترس و دستاور طبیعت بود، سرگرم میکردم یا در سنین بالاتر به داستانهای تخیلی بزرگترها که دست به دست گشته بود، گوش فرا میدادم و به دنیاهای افسانهای سفر میکردم.»
مسافر دهکده جهانی همچنین یک اطلس و کتاب جغرافیاست. حساسیتهای استاد ارتباطات در اطلاعرسانی و تشریح مکان رویدادها، ما را به خوبی در فضای داستان قرار میدهد و آنها را ملموستر میسازد. تصاویر کتاب و موقعیتهای جغرافیایی به ترسیم درآمده را باید همزمان با متن دنبال نمود و به قولی باید با او به این سفر رفت تا در شیرینی خاطرات و تلخی وقایع و لذت بردن از دستآوردها با او شریک شد.
آنچه از خواندن زندگینامه یحیی کمالیپور میفهمیم، این است که او سرگذشتش را تقدیم به تمام جوانان این مرز و بوم نموده تا به خوبی دریابند پاداش سختکوشی، مهرورزی، قناعت، هدفمندی، سخاوت و دوستی، شیرینکامی است و همانطور که خود او در ابتدای کار عنوان داشته: « باید مصمم بود، اعتماد به نفس داشت، مثبت فکر کرد، به همنوعان کمک کرد و تصمیمات زندگی را نه فقط به فرمان عقل یا احساس، که بر اساس فرمان توامان دوگانهی قلب (احساس) و مغز (منطق) گرفت. در غیر این صورت توازن زندگی به هم خواهد خورد».
و بالاخره این که بارزترین ویژگی دکتر کمالیپور و آنچه که پایه و مایهی تهیه این زندگینامه بوده، به اعتقادم «جسارت» است. کمتر کسی در این زمانه جسارت بازگویی کمبودها، ناکامیها، گرفتاریها و زیر و بمهای احساسات و حدس و گمانها و نظرات و افکار خود را اینگونه بیپیرایه، با صداقت و البته با مناعت طبع دارد.
شادکام، برقرار و پیروز باشد.
اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نـجفی
شصتوهشتمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات با مدیر مسؤولی امیرعباس تقیپور و سردبیری امیر لعلی، دیماه ۹۴ منتشر شد.

در این شماره می خوانیم:
* دستاندازی به جایگاه و استقلال روابطعمومیها
* رئیس سازمان فناوری اطلاعات: ریسکهای شبکههای مجازی را بدون استفاده از مزایای آن تحمل میکنیم
* نقش ارتباطات در مدیریت بحران: پرونده ارتباطات این شماره زیر نظر دکتر حمیدرضا نـجفی با عنوان «نقش ارتباطات در مدیریت بحران»، به مطالبی با عناوین زیر پرداخته است:
- «مدیریت رسانهای بحران زیستمحیطی آب و خاک با تمرکز بر کاربری رسانههای اجتماعی» نوشته فاطمه پورمعصوم
- «ملاحظات مدیریت بحران و پدافند غیرعامل در بحرانهای شهر تهران با تکیه بر نقش تلفن همراه و زیرساختهای مخابراتی» نوشته مریم حاج محمدی
- «مدیریت رسانه در بحرانهای زیستمحیطی» نوشته شکوفه کریمی
* ارتباطات در انگلستان
* رسانه و علوم شناختی
* تیترنویسی در وب