حمیدرضا نجفی
حمیدرضا نجفی

حمیدرضا نجفی

از پاریس تا تهران: برندسازی جعلی (۲) - قسمت آخر

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نجفی

وقتی در خیابان اصلی یا کوچه پس کوچه های پورت دو کلینیاکورت* قدم می زنید، گویی در یک محله ایرانی هستید. کافی است گوش تیز کنید تا در گوشه و کنار، صدای فروشنده ها یا خریدارانی را بشنوید که با هم فارسی حرف می زنند. اینجا محله ی شناخته شده‌ای از منطقه ی هجدهم پاریس است؛ شناخته شده به خاطر عتیقه فروشی ها فراوان آن. هر چیز قدیمی را می‌توان در اینجا یافت، از میز وصندلی تا انواع تابلوها ، ظروف و وسایل تزیینی . بازاری زیبا و رنگارنگ که همیشه در آن چیزهای جالبی به قیمت مناسب می‌شود پیدا کرد. اما «چرا این همه فروشنده ایرانی؟» این سؤالی بود که ذهن مرا به خود مشغول ساخته بود. مدتی پرس و جو کردم تا سرانجام به واسطه ی یکی از دوستان از داستان سردرآوردم.

ماجرا از این قرار است که این تجار هموطن، بخش عمده‌ی عتیقه ها را به ایران می فرستند و  در واقع بازار آن‌ها ایران است! اما چرا؟ مگر اینجا چقدر می ارزند؟ چگونه وارد کشور می شوند؟ خریداران آن‌ها که هستند؟ با توجه به اینکه بسیاری از آن‌ها مستعمل و از کار افتاده اند، به چه دردی می خورند؟

در مورد نحوه ورود آن‌ها به داخل مرز، داستان مفصل است. اما پاسخ سؤالات دیگر این بود: این عتیقه ها برای همکاران فروشنده ی مبل و لوکس فروشی ها در محلات گران قیمت بالای شهر ارسال می شوند. ساده انگارانه است اگر تصور شود که فروشنده ها این اجناس را در ویترین خود می چینند؛ بلکه عتیقه ها مخفیانه و در جایی دیگر، مثلاً در یک آپارتمان مسکونی نگهداری می شوند. در مرحله ی بعد نوبت به شناسایی مشتری‌ها می رسد.فروشنده ها که از شم خوبی برخوردارند، مشتری‌های تازه به دوران رسیده (را که ویژگی‌های مشترکی دارند) هدف گیری می کنند؛ به این صورت که وقتی برای خرید به فروشگاهشان می آیند و مشغول دیدن و خرید کالاهای لوکس می شوند، به آن‌ها اعلام می‌کنند که آنتیک های تازه از راه رسیده‌ای هم از پاریس دارند. (سعی می کننند حتماً آن‌ها آنتیک بنامند نه عتیقه). آدرس آپارتمان را می‌دهند و به این طریق عتیقه های خودشان را در آن‌جا به قیمتی بسیار بالا می فروشند.

سوال این‌که: «چرا باید شخص تازه به دوران رسیده‌ای که همیشه به دنبال چیزهای نو و قیمتی است، چنین وسایل کهنه و از کار افتاده ای بخرد؟» احتمالا درست حدس زده اید: شناسنامه یا هویت تاریخی که برخی آن را «اصالت» می‌نامند و همان شرط هفتم برند است. او صندلی زوار دررفته لهستانی را گوشه اتاقش می‌گذارد و به مهمانش می گوید: مال پدربزرگش است که خان فلان ولایت یا سفیر کبیر در فرنگ بوده. یا آن شی تزیینی گوشه ی ویترین را جده اش وقت مهاجرت از روسیه آورده ! نوع داستان بستگی به خلاقیت جاعل و باورپذیری مخاطب او دارد. 

به این ترتیب همه خوشحال می شوند: هم عتیقه فروش ایرانی در پاریس، هم واردکننده، هم فروشنده در ایران، و هم خریدار …..

و تاریخ بعضی بزرگان ملت به این شکل رقم می خورد!!!

* Porte de Clignacourt

از پاریس تا تهران: برندسازی جعلی (۱)

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نجفی

برند و برندسازی، این روزها بسیار بر سر زبان‌ها افتاده است. برند (نشان یا علامت) به زبان ساده، برداشت اشخاص از یک نام است. با این اعتبار، برند همیشه در شکل سنتی اش در جوامع وجود داشته و دارد. مثلاً از قدیم نام یک تاجر در بازار، برند او به شمار می‌رفته و تداعی گر وجهه اقتصادی، انصاف و خوش حسابی او بوده؛ به همین جهت، برای او حفظ و ارتقای وجهه‌ی این نام بیشترین اهمیت را داشته است.

برای برند، ۷ ویژگی را برمی شمرند؛ ویژگی‌هایی که باید در مواجهه مخاطب با برند، به ذهن او بیایند:

۱- ماهیت فیزیکی (مکان، تجهیزات) ۲– جایگاه (رتبه و مقام در بازار) ۳– استانداردها (در رابطه با استانداردهای بازار، ارزش‌های مؤسسه یا شخص)۴- محل (شهر، کشور، قاره) ۵- اهداف (نگاهش به آینده) ۶- روابط (رقبای جدی، شرکا، مشتری‌های مطلوب او) ۷- قدمت

هرچه برند بهتر باشد، تعداد بیشتری از این ویژگی‌ها را در ذهن اشخاص تداعی می‌کند و این پاسخ‌گویی به نیازهای ذهنی مخاطب نسبت به خود، همیشه در آن بوده، هست و خواهد بود.

در مقابل، بعضی اشخاص یا مؤسسات نیز از همین ویژگی‌ها برای برندسازی جعلی استفاده می کنند؛ یعنی از طریق نام و نشان خود ذهنیتی را در اشخاص نسبت به خود به وجود می‌آورند که منطبق با واقعیت آن‌ها یا خدماتشان نیست و برای این کار، از جعل، شایعه سازی، تبلیغات دروغ و … نیز بهره می برند. نکته ی مشترک در این‌ کار، بهره‌گیری از ترجیحات روز مشتری در یک ویژگی برند است. مثلاً اگر در بازار پوشاک تقلبی فراوان شود، با انتخاب یک نشان (مثلاً «ارژینال») بخواهد همان اجناس را به مشتری ای بفروشد که از روی مارک شرکت تصور می‌کند محصولات آن اصلی است. در این حالت، او روی گزینه ی سوم «استانداردها» دست گذاشته استیا وقتی جنس چینی (با مارک های جعلی) در بازار پر شد، همان‌ اجناس را در فروشگاهی با نامی اروپایی (مثلا «پاریس») به فروش برساند و این تصور را در مشتری به وجود آورد که واردکننده ی اجناس اروپایی است. در این حالت او روی ویژگی چهارم برند (محل) دست گذاشته است.

برندهای جعلی، موقتی هستند و دوام زیادی ندارند. بعد از مدتی ذائقه مشتری به یکی دیگر از ویژگی‌ها بیشتر متمایل می‌شود و جاعل برند، نام و نشان دیگری را متناسب با آن می‌سازد.

جامعه‌ای را در نظر بگیریم که در آن، اشخاص بسیاری به دلایل مختلف یک شبه ره صد ساله پیموده، به نان و نوایی رسیده‌اند. آن‌ها هرچند اتومبیل فاخر، عمارت مجلل در محله های گرانقیمت، ویلای شخصی و … دارند، اما به برندی نیازمندند که به آن‌ها در نزد همسایه ها، همکاران، شرکای کاری و دوستان اعتبار ببخشد؛ والا باوجود برخورداری از همه ی این امتیازات، از اعتبار و احترام اجتماعی محروم خواهند شد و چه بسا مورد تمسخر و مضحکه ی دیگران قرار بگیرد. بزرگ ترین ایرادی که ممکن است به آن‌ها وارد شود «تازه به دوران رسیده بودن» است. بنابراین باید ویژگی ۷، یعنی «قدمت»‌را در نام (برند) خود تقویت کننددقیقاً همینجا نقطه ی آغاز تجارتی مخفیانه و پرسود است که در پاریس آغاز و به تهران ختم می شود!

ادامه دارد …...

خلق یک مینیاتور (۳) - قسمت آخر

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نجفی

در مطالب قبل، از ماجرای یک مینیاتور شروع به کار و روشی که برای «تعیین عناصر تصویری به هنرمند» در نظر گرفته بودم گفتمادامه ماجرا:

ما ۷ شخصیت با طرح هایی ابتدایی داشتیم که باید آن‌ها را در رابطه با هم به شکلی معنادار و توامان زیبا، می چیدیم. این شخصیت‌ها عبارت بودند از:

رنگ پس زمینه

در این داستان، بیشتر نظر بر ماندگاری (علیرغم مرگ)، به شرط پاکی است. بنابراین رنگ اصلی کاغذ مشکی و خطوط دور شخصیت‌ها سفید در نظر گرفته شدند تا این معنی را بیشتر القاء نمایند. در مورد رنگ‌های آبی و قرمز و زرد در شخصیت‌ها نیز تصمیم گرفته شد از آن‌ها در داخل تصاویر استفاده شود.

عنصر پس زمینه

سوای شخصیت‌های داستان، ما در مینیاتور همیشه عناصری طبیعی در حاشیه و پس زمینه ی کار داریم که هم به معنا قوت می‌بخشند و هم به زیبایی کار و ضمناً جلوی لُختی و خلوتی کار را نیز می گیرند. برای تعیین این عنصر، نگاه من بیشتر معناگرایانه و متمایل به جنبه‌های مفهومی کار بود. به همین دلیل روی کانسپت «عشق» متمرکز شدم.

در زبان عربی می‏گویند کلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه‏ " است . گیاه" عشقه " در فارسی " پیچک " نامیده می شود که به هر چیز برسد دور آن می‏پیچد. وقتی پیچک به یک گیاه دیگر می‏رسد، آن‌قدر دور آن می‏پیچد که کاملا محدود و محصورش می‏کند و در اختیار خودش می گیرد. خواص عشق نیز مثل پیچک است؛ به دور وجود انسان می‌پیچد و آن‌قدر از آن تغذیه می‌کند تا به فنا و نابودی رود.

از مینیاتوریست خواستم تا فضای خالی را با این گیاه پر کند و به دلیل درگیر بودن شخصیت‌های داستان با این مفهوم، این گیاه را به دور دست و پای همه ی آن‌ها بپیچاند.

نحوه چینش شخصیت ها

همان طور که قبلاً اشاره شد، مراحل طی طریق از طلب آغاز و به فقر و فنا ختم می شوند. بنابراین در چینش شخصیت‌ها (فرم های نمادین) این مراحل، می باید این خط سیر رعایت می شد. ما با ۷ عنصر روبرو بودیم که:

۳ عنصر رنگ غالب سرد و سه عنصر دیگر رنگ گرم داشتند و یکی هم هر دو رنگ، به همراه زرد بود ــــــ آخرین مرحله، معرفِ کمال و مهم‌ترین عنصر بود.

بنابراین تصمیم گرفتم که:

آخری را در وسط گذاشته، ۶ شخسیت دیگر را در اطراف آن بچینم  ــــــ در هر سمت باید سه عنصر یک رنگ قرار بگیرند. ــــــ به دلیل القای مفهوم کمال، شروع مراحل از پایین به بالا باشد.

اما یک مشکل اساسی داشتم: چون مراحل ۱ و ۲ و ۶ قرمز و مراحل ۳ و ۴ و ۵ آبی بودند، نمی‌شد آن‌ها را طوری چید که از ۱ شروع و به ۶ و در نهایت به ۷ ختم شوند و خط سیر به این صورت درمی آمد:

بنابراین چاره‌ای نبود، جز این که از تقسیم رنگ‌ها در دو طرف پرهیز کنم و شخصیت‌ها را بی توجه به رنگ آن‌ها پشت هم بچینم. اما چگونه؟ …

در اینجا فرم پیچش پیچک به کمکم آمد و این ایده را به من داد که شخصیت‌ها را به ترتیب و طبق الگوی پیچش گیاه ردیف کنم. نتیجه این‌طور شد:

بال

هرچند قهرمان های داستان مراحل طریقت عطار، سی مرغ هستند که به طلب مقصود بال و پر می گشایند، اما این در‌واقع اشاره‌ای به انسان استلذا برای این که اشاره ی مرغان را با انسان با هم داشته باشم، تصمیم گرفتم همه شخصیت‌ها بال داشته باشند و تم رنگ (آبی، قرمز، زرد)، در داخل بال های آن‌ها اعمال شود.در چهار مرحله ی اول، بال ها به نشانه ی غلبه ی تمایلات جسمانی، رو به پایین گرایش دارند؛ در دو مرحله ی بعدی، به نشانه‌ی غلبه ی بعد معنوی، رو به آسمان و در آخری هم به نشانه ی فقر و فنا، افتاده و همچون قبایی صاحبش را در برگرفته است.

چهره

یکی از چالش های من در تعیین چهره اشخاص بودنخست اینکه همه مرد انتخاب شدند، زیرا اصولاً در ادبیات ما، عاشق مرد استقبلاً هر مرحله را به تناسب دوره ای از سن آدمی تعبیر کرده بودمبا وجود این، تصمیم گرفتم همه را هم سن و سن هم تعیین کنمزیرا هر فرد ممکن است سوای سن و سال، در یکی از این مراحل گیر کند و از رسیدن به مقصد بازماند؛ چیزی که عطار آن را به روشنی در اشعارش بیان نموده است:

آخر الامر از میان آن سپاه/کم رهی ره برد تا آن پیش گاهزان همه مرغ اندکی آنجا رسید/از هزاران کس یکی آنجا رسیدباز بعضی غرقه دریا شدند/باز بعضی محو و ناپیدا شدندباز بعضی بر سر کوه بلند/تشنه جان دادند در گرم و گزندباز بعضی را ز تف آفتاب/گشت پرها سوخته، دلها کبابباز بعضی را پلنگ و شیر راه /کرد در یک دم به رسوایی تباهباز بعضی نیز غایب ماندند/در کف ذات المخالب ماندندباز بعضی در بیابان خشک لب/تشنه در گرما بمردند از تعبباز بعضی ز آرزوی دانه ای/خویش را کشتند چون دیوانه ایباز بعضی سخت رنجور آمدندباز پس ماندند و مهجور آمدند/باز بعضی در عجایبهای راهباز استادند هم بر جایگاهباز بعضی در تماشای طربتن فرو دادند فارغ از طلبعاقبت از صد هزاران تا یکی/بیش نرسیدند آنجا اندکیعالمی پر مرغ می بردند راه/بیش نرسیدند سی آن جایگاه

آتش

در بالای سر شخصیت مرحله‌ی آخر، هم به نشانه ی سوختن است، هم نور افروختن و هم به سوی کمال (آسمان) سربرداشتن.

نتیجه

پس از تعیین همه ی این موارد و تعاملات بعدی با مینیاتوریست، اثری خلق شد که مانند هر مینیاتور دیگری جبنه ‌ی روایی دارد، اما در «فرم ارایه» تک تک عناصر  برنامه ریزی شده است:

شناسنامه اثر

ناممنطق‌الطیر عطار

هنرمندمحمود نبی

شماره ثبت اثر۱۰۹۹۷۰۸۷۶ به تاریخ 11.07.2010

ابعاد۵۳۳ در ۵۳۳ سانتی متر

مینیاتور روی مقوا با کاربرد طلا در کار

خلق یک مینیاتور (۲)

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نجفی

در مطلب قبل، از ماجرای یک مینیاتور - شروع به کار و روشی که برای «تعیین عناصر تصویری به هنرمند» در نظر گرفته شده بود- گفتیم. ادامه ماجرا:


وادی چهارم: استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود/ هفت اخگر یک شرر اینجا بود/ هشت جنت نیز اینجا مرده ای است/ هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

برداشت: به نظر می‌رسد مقصود، «میانسالی» باشد؛ وقتی جوانی رو به افول است و قوای جسمانی و دماغی رو به تعادل دارند و نگاه از دنیا طلبی به سمت کمال طلبی گرایش می یابد.

نتیجه: ۱- استغنا و دوری از دنیاطلبی در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما نماد و سمبل چندان مشخصی از بعد تصویری ندارد. به همین دلیل ژست دوری و رویگردانی انتخاب شد. ۲- به دلیل نگاه به جهان با چشم عقل، رنگ غالب سرد (آبی) و چون تحرک دارد (رویگردانی و دوری)، شخص ایستاده در نظر گرفته شد.

نتیجه کار به این صورت درآمد:

مثلث نشانه شناسی تصویر :

وادی پنجم: توحید

رویها چون زین بیابان درکنند/ جمله سر از یک گریبان برکنند/ گر بسی بینی عدد، گر اندکی/ آن یکی باشد درین ره در یکی/ چون بسی باشد یک اندر یک مدام/ آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

برداشت: به نظر می‌رسد مقصود، «کهنسالی» باشد؛ وقتی میانسالی رو به پایان است و قوای جسمانی و دماغی رو به کاهش فراوان می‌روند و در نتیجه، شخص به فکر فایده و آینده ی ‌زندگی می‌افتد و چون تحمل پذیرش پایان و پوچی زندگی را ندارد، اعتقادات ماورایی او تقویت می‌شوند و خداپرستی در او قوت می گیرد.

نتیجه: ۱- نماد توحید و خداپرستی در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، سجده یا سر به آسمان برداشتن است. ۲- به دلیل نگاه به آسمان، شخص ایستاده، ولی ساکن در نظر گرفته شد. ۳- برای خداپرستی از روی تعقل، رنگ غالب سرد (آبی) را برگزیدم.

نتیجه کار به این صورت درآمد:

مثلث نشانه شناسی تصویر:

وادی ششمحیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاهدر تحیر ماند و گم کرده راهگر بدو گویند"مستی یا نه ای؟نیستی گویی که هستی یا نه ای؟در میانی یا برونی از میان؟برکناری یا نهانی یا عیان؟فانیی یا باقیی یا هردویی؟/یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟ /گویداصلا می ندانم چیز منوان ندانم هم ندانم نیز منعاشقم اما ندانم بر کیمنه مسلمانم نه کافر پس چیم/لیکن از عشقم ندارم آگهیهم دلی پر عشق دارم هم تهی"

برداشتبه نظر می‌رسد مقصود، «انتهای میانسالی» و قبل از مرگ باشد؛ بعد روحانی و جنبه ی معنوی وجود، از بعد جسمانی و جنبه ی مادی پیش می‌افتد و قوت و قدرتش بیشتر می شودوجود از نگاه روح به جسم می نگرد؛ پس طبیعی است هر کشش و گرایشی که قبل از آن بعد جسمانی و نگاه مادی در رسیدن به آن نقش داشته (طلب، عشق، معرفت، استغنا و خداپرستی)، به شک و تردید درآید؛ هم باشد و هم نباشدباشد، چون از قبل به وجود آمده‌ و نباشد و به حساب نیاید، چون نگاه و معیار تغییر کردهو وجود بین این بود و نبود، حیران است.

نتیجه۱نماد و سمبل حیرت در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، انگشت حیرت به دهان گزیدن و چشم خیره داشتن۲حیرت احساسی است که به شخص دست داده، به همین دلیل رنگ قرمز (گرمبرای آن انتخاب شد، شخصیت ایستاده و عضلات نسبتاً منقبض و در تنش.

نتیجه کار:

مثلث نشانه شناسی تصویر:

وادی هفتمفقر و فنا

بعد ازین وادی فقرست و فناکی بود اینجا سخن گفتن روا؟صد هزاران سایهٔ جاوید، توگم شده بینی ز یک خورشید، تو هر دو عالم نقش آن دریاست بسهرکه گوید نیست این سوداست بسهرکه در دریای کل گم‌بوده شددایما گم‌بودهٔ آسوده شدگم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟لاجرم دیگر قدم را کس نبودعود و هیزم چون به آتش در شوندهر دو بر یک جای خاکستر شونداین به صورت هر دو یکسان باشدتدر صفت فرق فراوان باشدتگر، پلیدی گم شود در بحر کل/در صفات خود فروماند به ذل لیک اگر، پاکی درین دریا بوداو چو نبود در میان زیبا بودنبود او و او بود، چون باشد این؟از خیال عقل بیرون باشد این

برداشتگویی بیش از آن که اشاره به مرگ به معنای معمولش داشته باشد، به از دست رفتن قوای جسمی اشاره می کند؛ جایی که وجود، سراسر روح می‌شود و قالب فرسوده ی تن دیگر تحمل وزن روح را ندارد و می سوزد و فقیر می‌شود و به فنا می روداما این نبودن عین بودن است، اگر پاکی در بین باشد.

نتیجه۱نماد و سمبل فقر در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، خمیدگی و زرد و زاری است ۲به دلیل اثری که از مراحل قبل در وجود شخص به عنوان فقر به جا مانده، رنگهای آبی و قرمز با هم، به اتفاق زرد (رنگ فقرهرسه انتخاب شدند۳آتش و سوختن برای پس زمینه ی سر این شخص به نشانه ای سوختن و فنا و همزمان ره نمایی دیگران (مثل یک شمعانتخاب شد۴-هرچند بخش مادی وجود در فقر و فنا نور می سوزد، ولی این سوختن توأم با نورافشانی استدر مورد عطار، پرتوافشانی در قالب شعر، نوا و صدا داردشعر او آهنگین استاز همین رو شخصیت این مرحله، نوازنده ای تصور شد که می سوزد و می نوازد و پرتو حقیقت می افشاند.

نتیجه کار

مثلث نشانه شناسی تصویر:

ادامه دارد ...

خلق یک مینیاتور (۱)

اطلاع رسانی و ارتباطات /حمیدرضا نجفی

ما وقتی بخواهیم معانی و مفاهیم موجود در یک اثر را از راه نشانه شناسی، جزء به جزء بکاویم، کار ساختی پیش رو نداریم: آشنایی با حوزه ی تولید اثر و همزمان، فرمول ها، جداول، تعاریف و مفاهیم نشانه شناسی، در این مورد به ما یاری خواهند رساند. اما اگر بنا باشد عکس این جهت را بپیماییم، بعنی اثری به وجود آوریم که معانی و مفاهیم مورد نظرمان را به خوبی به مخاطب القاء کند، موضوع کمی پیچیده و حساس می شود، زیرا این کار بیش از ان‌که پیرو منطق و فرمول های مشخص ارتباطی یا نشانه شناسی باشد، از غریزه و طبع هنری و ادبی ما می آید. به عبارت دیگر قابلیت‌های ما در «فرم ارایه» است که به «معنا»‌ زندگی می‌بخشد و در نهایت، منجر به خلق نتیجه‌ای اثربخش از هر دو جنبه می شود.

در سال ۲۰۱۰ یک مینیاتوریست ایرانی (به دلیل خدمتی که در پاریس به او کرده بودم) تابلویی به من پیشنهاد داد؛ منتها تعیین موضوع آن را به خودم سپرد. من که همان موقع به مطالعه ی داستان سی مرغ و هفت شهر عشق عطار مشفول بودم، به او خبر دادم این موضوع را می پسندم. منتها چون برداشت‌های شخصی خودم را از این اشعار داشتم، از او فرصت خواستم اجازه دهد عناصر و اجزای تابلو را خودم تعیین کنم و او هم پذیرفت.

برای این کار تصمیم گرفتم اول بخش‌های داستان را یک به یک بخوانم و معنای هر کدام را جداگانه به دست آورم و بعد، فرمی نمادین برای آن در نظر بگیرم تا سرآخر با درهم آمیختن این معانی و نمادها، به الگوی نهایی برسمروال کار به این صورت پیش رفت:

گفت ما را هفت وادی در ره است/ چون گذشتی هفت وادی، درگه است/ وا نیامد در جهان زین راه کس/ نیست از فرسنگ آن آگاه کس/چون نیامد باز کس زین راه دور/ چون دهندت آگهی ای ناصبور؟/چون شدند آن جایگه گم سر به سر / کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

برداشت: ۱- زندگی ما به هفت مرحله تقسیم می‌شود و در آخر مرگ است. ۲- در هر جهش، راهی به عقب نیست و نمی‌توان مراحل را معکوس پیمود.

نتیجه: ۱- عناصر موجود در این تابلو می باید ۷ تا باشند. ۲- حرکت هر کدام به سمت دیگری، باید یک سویه باشد؛ پس باید عناصر را باید طوری پشت سر هم چید که ترتیب داشته باشند و از شماره ۱ شروع و به ۷ ختم شوند.


وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن/ ملک اینجا بایدت درباختن/ در میان خونت باید آمدن/ وز همه بیرونت باید آمدن/ چون نماند هیچ معلومت به دست/ دل بباید پاک کردن از هرچه هست/ چون دل تو پاک گردد از صفات/ تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

برداشتمقصود، «تولد» است و به بیرون آمدن از بطن مادر و پاکی و معصومیت در آغاز زندگی اشاره دارد.

نتیجه۱به نظر می‌رسد عطار مراحل عمر را با امیال غالب در آن مرحله برمی شمردبه این اعتبار، تولد و کودکی، دوره ی نیاز، خواهش و «طلب»ِ صرف است۲نماد و سمبل طلب در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، زانو زدن یا دست را به نیاز دراز کردن است.  ۳به دلیل ناتوانی و وابستگی، مناسب‌تر  به نظر رسید که شخص نشسته باشد۴- چون عطار از خون حرف می‌زند و چون طلب، تمایل و غریزه است، رنگ غالب برای آن فرمز در نظر گرفته شد. 

نتیجه ی کار به این صورت درآمد: 

مثلث نشانه شناسی تصویر به این شکل خواهد شد:

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد/ وان که آتش نیست عیشش خوش مباد/ عاشق آن باشد که چون آتش بود/ گرم رو و سوزنده و سرکش بود/ عاقبت اندیش نبود یک زمان/ درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

برداشتبه نظر می‌رسد مقصود، «نوجوانی» باشد و آتش و گرمی وجود که مایه و پایه ی میل شدید و سرکشی است.

نتیجه۱نماد و سمبل عشق در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، در جایی که معشوق به تصویردرنیاید، جام می و مستی است. ۲- به دلیل تحرک و سرکشی در این دوره، شخصیت ایستاده در نظر گرفته شد. ۳چون روایت عشق و گرما و احساس است، و چون طلب تمایل و غریزه است، رنگ غالب قرمز برگزیده شد 

نتیجه کار به این صورت درآمد:

مثلث نشانه شناسی تصویر به این شکل خواهد شد:

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت/ از سپهر این ره عالی صفت/ هر یکی بینا شود بر قدر خویش/ بازیابد در حقیقت صدر خویش/ سر ذراتش همه روشن شود/ گلخن دنیا بر او گلشن شود/ مغز بیند از درون نه پوست او/ خود نبیند ذره ای جز دوست او

برداشتبه نظر می‌رسد مقصود، «جوانی» است، دوره‌ی پس از تنش‌های نوجوانی و مرحله‌ای است که شخص حرکت را به سمت کشف حقیقت آغاز می کند.

نتیجه۱نماد و سمبل معرفت در ادبیات، فرهنگ و نقاشی های ما، شمع و روشنایی یا سربه زیری و فروتنی است.۲چون روایت معرفت است و سر در عقل و تدبیر و اندیشه دارد، مناسب به نظر رسید شخص نشسته و توانالیته رنگ آن سرد باشد. 

نتیجه کار:

مثلث نشانه شناسی تصویر به این شکل خواهد شد:

ادامه دارد....